غصه روی غصه

نمی دانم برای کدامیک غصه بخورم انگار هرروز درمقابل یک چالش قرار می گیرم. نه فقط چالش های بیرونی و واقعی؛ بلکه در باره فرضیات و جهانبینی که زندگیم روی آن استوار است.

گاهی آنچنان زیروزبر می شود که مثل زلزله ای تمام باورها و احساساتم را درگیر می کند.

این روزها که زلزله ای نیز در بیرون در حال وقوع است و تمام مناسبات اقتصادی و اجتماعی را به هم می ریزد نیاز به یک ثبات دارم. به حداقلی از اطمینان همه چیز در اطرافم رنگ می بازد و به رنگی دیگر می اید.

وقتی الف درباره ی میم ت گفت که او هیچ حاصلی از خوانده هایش نبرده اعتراض کردم. حالا موجود ابلهی می بینم که مثل همه طوطی وار کلماتی را تکرار می کند که هیچ باری از فهم ندارد به جنبه های دیگرش نگاه می کنم: غروری می بینم برای متفاوت بودن. صرافا تفاوت. انگار با خودش هم رودربایستی دارد که مبادا مرزهای تعیین کرده را رعایت نکند. چطور چنین چیزی ممکن است. من او را نشناخته بودم یا او تغییر کرده؟

درباره دیگران قبول داشتم بسیار کتابخوان دیدم که مرا به یاد شعر سپهری می انداختند که : آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

ان همه کتاب های قطور چند جلدی، حتی به اندازه ی قطره ای از دریا در او تاثیر نکرد؟

کوچه سنگتراشها

دوستان عزیزم روز دوشنبه 14 اسفند، ساعت 16، جلسه رونمایی کتاب کوچه سنگتراشها در فرهنگسرای گلستان برگزار می‌شود.

از حضور دوستان خوشحال می‌شوم.

فرهنگسرای گلستان شرق تهران است و در نزدیکی میدان هلال احمر.

کوچه سنگتراشها

کوچه سنگتراشها

رمان

قطع رقعی

193 صفحه

نویسنده: زهرا محمودی (تارا)

نشر روزآمد

اسمش را از کوچه‌ای به همین نام گرفتم.

کوچه‌ای در محله‌ی جلفای اصفهان.

اما در داستان من، کوچه در شهر اصفهان نیست.

از متن کتاب

ذهنش خاموش و شفاف بود. حالا می‌توانست به‌خوبی تصمیم بگیرد. یک تصمیم قاطع بدون ترس، ترسی که این سال‌ها او را فلج کرده و به موجودی منفعل بدل کرده بود. باید بدون هیچ احساسی گزینه‌هایش را ببیند: اگر بماند باید مسئولیت همه‌چیز را به عهده بگیرد. اگر برگردد نیز نمی‌داند چه خواهد شد. آیا دوباره اشتباه خواهد کرد! می‌دانست عاقلانه‌ترین راه، ماندن در زمان اکنون است. اما دلش نمی‌خواست تصمیم عاقلانه بگیرد. باید خطر کند. با صدای بلند فریاد زد: می‌خواهم برگردم. می‌خواهم همه‌چیز را از اول شروع کنم.

کانال تلگرام نشر روزآمد

خیابان انقلاب. خیابان دانشگاه، نبش خ ژاندارمری. مرکز خرید دانشگاه. ط زیر همکف

پ.ن: تصویر توی بلاگفا خیلی خوب باز نمیشه. بنابراین تصویر کلی وبلاگ را اختصاص دادم به کتاب.

بلفاست

نویسندگی و کارگردانی کنت برانا است که در ۲۰۲۱ به نمایش درآمد.

بازیگران این فیلم کترینا بلف، جودی دنچ، جیمی درنان، کیران هایندز، کالین مورگان، جوسی واکر و جود هیل هستند. این فیلم که برانا آن را «شخصی‌ترین فیلم» خود توصیف می‌کند، به داستان دوران کودکی پسر جوانی در بلفاست، ایرلند شمالی در ابتدای درگیری‌های ایرلند شمالی در سال ۱۹۶۹ می‌پردازد.

این فیلم در نود و چهارمین دوره جوایز اسکار نامزد دریافت هفت جایزه شده و از سوی هیئت ملی بازبینی فیلم به‌عنوان یکی از بهترین فیلم‌های سال ۲۰۲۱ انتخاب شده‌است. این فیلم در هفتاد و نهمین مراسم گلدن گلوب برندهٔ جایزهٔ بهترین فیلم‌نامه شد.

داستان مهاجرت خانواده‌ای پروتستان. آن‌ها از جنگ داخلی – بین پروتستانی‌ها و کاتولیک‌ها- فرار می‌کنند تا جان بچه‌هایشان را از مهلکه به درببرند. مادر خانواده مخالف است و سرانجام به این نتیجه می‌رسد که باید تن به مهاجرت بدهد شخصیت اصلی فیلم پسر کوچکی به نام بادی است که عاشق همکلاسی کاتولیک خود شده و دلش نمی‌خواهد محله و دوستان و عشقش را ترک کند بادی همچنین پدربزرگ و مادربزرگش را دوست دارد و نمی‌خواهد آن‌ها را ترک کند. قبل از تصمیم به ترک بلفاست، پدربزرگ می‌میرد.

فیلم پر است از ترانه‌هایی که به‌مقتضای رویداد معنادارند و شاید واقعاً در همان موقعیت ساخته‌شده‌اند. (جستجو نکردم درباره‌اش) پدربزرگ نیز گاه از سخنان بزرگان می‌گوید یا دیالوگ فیلم‌های معروف یا نویسنده و شاعر. او مردی خردمند است که می‌داند بیمارش بهبود نخواهد یافت.

صحنه‌ی آخر مادربزرگ را می‌بینیم که از دور اتوبوس حامل پسر و عروس و نوه‌هایش را تماشا می‌کند و زیرلب می‌گوید بروید و پشت سرتان نگاه نکنید.

کوچ اجباری داستانی آشناست برای ما. درد غربت که مادر فیلم نگران آن است بخشی از خاطرات ماست؛ اگرچه نه حتی مستقیم که در تجربه‌های عزیزانمان می‌چشیم غربتی که آن‌ها گرفتارش هستند و ما جاماندگان باید هم غم تنهایی خودمان و هم غربت عزیزانمان را نفس بکشیم و زندگی کنیم و دوام بیاوریم.

ظرافت‌های زیادی دارد فیلم که بسنده می‌کنم به صحنه‌ی غارت مغازه‌ای در همسایگی. بادی به اصرار دختر همسایه که به‌زور او را به فروشگاه برده یک بسته پودر لباسشویی که مدعی "طبیعی" بودن است برمی‌دارد. مادرش او را به مغازه برمی‌گرداند تا انرا سرجایش بگذارد. در آن شلوغی غارت یکی از تندروها به مادر تشر می‌زند که نباید آن‌ها را وادار کند اجناس را برگردانند. همان وقت پلیس می‌رسد وباقی ماجرا. اما صحنه‌ی بعد از رهایی وقتی همه در خانه هستند و به آن جعبه‌ی بزرگ حاوی پودر طبیعی نگاه می‌کنند، می‌فهمیم که طبیعی بودن آن تبلیغ آیرونی است برای اشاره به وضعیت خانواده و طنز طبیعی بودن وضعیتی که خانواده در آن به سر می‌برند.

چشم گربه

چشم گربه

مارگارت اتوود

راوی نقاش است و در میان‌سالی. به تورنتو رفته تا در افتتاحیه مروری بر آثارش شرکت کند. تورنتو شهر زادگاهش است و هنگام قدم زدن توی شهر تورنتو با روایتی موازی، کودکی‌اش را تعریف می‌کند. قرار است توی کارگاه همسر سابقش جان بماند. آنجا را به هتل ترجیح داده. جان کلید را برایش گذاشته و خودش مشغول کاری در شهر دیگری است. راوی که نامش الین است به‌تدریج از دو ازدواجش می‌گوید و دو فرزندش. خوشحال است که همسر دومش هنرمند نیست. زندگی اولش جهنمی بوده و ثمره‌اش دختری به نام سارا.

الین خوشحال است که نام سارا را برای دخترش انتخاب کرده. نامی معمولی و نه مثل دوست دوران کودکی‌اش کردلیا. در بخش‌های موازی، روایت کودکی را به زبان حال برایمان می‌گوید. گویی هر دو همزمان در حال وقوع هستند. نقاشی‌هایی از سقوط آدم‌ها کشیده و به‌تدریج وقتی از کودکی او بیشتر می‌خوانیم می‌فهمیم که اتفاقات ساده‌ی کودکی چه رنجی بر او تحمیل کرده است. الین خانواده‌اش مذهبی نیستند و به تشویق دوستانش با خانواده‌ی همکلاسی‌اش گریس به کلیسا می‌رود. مادر گریس خانم اسمیت است که بعدها بارها و بارها در نقاشی‌های الین ظاهر می‌شود.

کردلیا یک سال از الین بزرگ‌تر است و در کلاس بالاتر. گریس و کارول یکی همکلاس الین و یکی همکلاس کردلیا است. سه‌تایی علیه الین توطئه می‌کنند و وانمود می‌کنند چیزی در او اشتباه است. الین ناخن‌هایش را می‌جود. باور می‌کند آن‌ها دوستانش هستند و می‌خواهند کمکش کنند. سرانجام کردلیا روزی کلاه او را از پلی که سر راه مدرسه است به پایین می‌اندازد و او را وادار می‌کند میان برف و سرما پایین برود و کلاهش را بردارد. وقتی الین پایین می‌رود آن‌ها فرار می‌کنند و او را تنها می‌گذارند. الین به‌سختی نجات پیدا می‌کند و بیمار می‌شود. بعد از بهبود او را متهم می‌کنند که شکایت کرده و او منکر می‌شود.

الین سرانجام از جمع آن‌ها جدا می‌شود و می‌فهمد که هیچ‌چیز اشتباهی در او نیست. اما روزهای تلخ در ذهن او اثر کرده و سال‌ها وقتی در دبیرستان با کردلیا همکلاس می‌شود او را اذیت می‌کند. الین زبان‌ تلخی دارد و اغلب روی کردلیا تمرین می‌کند برای خجالت‌زده کردن همکلاس‌هایش.

الین از برادرش استیفان هم می‌گوید. برادری که حالا مرده است و باعث شده پدر و مادر الین دل‌مرده شوند و یکی بعد از دیگری بمیرند. برادر مدام از ستاره‌ها می‌گوید برای الین. ستاره‌ها تنها نوری از ستاره‌ای دوردست هستند که شاید اکنون دیگر وجود نداشته باشند. مثل دردی که در جان الین نشسته. الین در خیابان‌ها به دنبال کردلیا می‌گردد. او نیز مثل ستاره‌ای است از گذشته‌ها که شاید اکنون وجود خارجی نداشته باشد درحالی‌که تمام هستی الین غرق در یاد و دردی است که او به‌جا گذاشته.

طی داستان زیاد از رنج نمی‌گوید. حتی از یادآوری طفره می‌رود اما کابوس‌هایی که سرانجام سر از نقاشی‌هایش درمیاورند گویای این مطلب است. نوری از گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد.

بلوند

کافی است فیلم بلوند را ببینید و تمام تصوراتتان عوض شود. منظور از بلوند مرلین مونرو است. شخصیت شاد و شنگولی که می بینیم تنها نقابی است که پشت آن زنی به غایت بدبخت قرار دارد.

بدترین قسمت که هرگز فراموش نخواهم کرد دیدار مرلین با رئیس جمهور است. چقدر واقعیت است نمی دانم اما ارتباط یا دوستی کلمات مضحکی هستند که تا کنون درمورد این دو به کار می رفته. به بدترین شکل سواستفاده. وقیحانه ترین شکل. و همان داستان همیشگی سینما و زن ها ...

گاهی خوب است این ذهنیات در هم بریزد. معنای زندگی با تصوارات ما اغلب فاصله د

شاید داستان کوتاه

مدام فکر می‌کردم او چطور به دنیا نگاه می‌کند. هرلحظه به چشم‌هایش نگاه می‌کردم یا حرف‌هایی که به‌سختی مفهوم داشت گوش می‌کردم؛ فایده نداشت. فقط تصورات من بود و شاید با واقعیت آنچه در ذهن او می‌گذشت هیچ اشتراکی نداشت. شاید هم داشت. وقتی به انتهای باغ رفتم فکر کردم موجودات دیگری هم هستند که من نمی‌فهمم در ذهن آن‌ها چه می‌گذرد! درخت‌ها و پرنده‌ها! در همان لحظه پروانه‌ای پر زد و از چشم‌اندازم عبور کرد. می‌خواست بگوید من هم هستم که تو هیچ درکی از افکارم نداری.

همان موقع فهمیدم که این‌ها هیچ فکری ندارند. شاید به همین دلیل من نمی‌توانم آن‌ها را بفهمم؛ اما موجود اول انسان بود باکمی تفاوت! فکر داشت شاید نه اندازه‌ی من پیچیده!

باید داستانی بنویسم از ذهن او. دنیایی که فقط به وجود آمده تا در خدمت او باشد و دستمال‌های صورتی او!